تبليغاتX
تحصیل تهذیب ورزش
یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 11:37 بعد از ظهر

 

با سلام

استاد داداش بدون نطر وبلاگ من رو ترک نمی کردند از شما می خوام حتما نظر بدین.

راستی اون سایتم که آدرسش رو نوسته بودم نگاه کنید پیرو نظر قبلی داداشتون علی آقا طراحی شده.. به ایشون هم نشون بدین.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاراته کا | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 9:57 بعد از ظهر

بسم رب الشهداء و الصديقين...
اهل دل چون نامه انشاء مي كنند
ابتدا با نام زهرا مي كنند...
سلام عليكم!

 

هفته بسیج بود و روز بسیج و همه جا حرف بسیج و شهید و ......... منم خیلی دوست داشتم امروز جزو 8000000 بسیجی ای بودم که برا رهبر عزیزم به صف می ایستادم ولی .... ولی ... ولی ... ولی خدا می دونه دلم تو صف بود و دوست داشتم عزیز دل فاطمه برا منم دعا کنه و منم به بسیجی بودنم افتخار..... ولی چه می شه کرد بعضی وقتا باید فقط دلا رو همراه جمعیت کرد و جسم و مشغول کار دیگری کرد تا . . . هیچی!!!!! امید که اسم ما هم در دفتر پسر فاطمه نوشته بشه تا حد اقل اون دنیا روسیاه نباشم جلو داداشم!!!! بذار ته حرفم و بزنم . . .نمی دونم کی این مطالب رو می خونه و چقدر براش مهمه حرف دلم ولی همیشه این حرف آقا رو به ذهن دارم که فرمودند:

بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت های اصلی انقلاب زنده بماند.

......

....

..

.

امید که همیشه این روحیه بسیجی مردان شلمچه و طلائیه و مهران و قرار گاه کربلا و ... زنده و پایدار بمونه و ما هم به صدقه سری اون سنگرداران بی سنگر و دانشجویان دانشگاه کربلای حسین(ع) و دانشگاه شلمچه خمینی(ره) و سربازان مالک اشتر انقلاب خمینی، سید علی حسینی خامنه ای رخت جنتی به تن کنیم و از فیض زیارت معصومین در بهشت بهره مند باشیم. امروز از شهدا می نویسم البته نمی دونم اصل این مطالب رو کی نوشته؟!. در وبلاگ قبلیم نویسنده ی این مطالب نوشته شده بود .. . با این حال امیدوارم از من راضی باشه که بدون ذکر نامش مطالبش رو کپی می کنم . . . خالی از لطف نیست حتما بخونید و برا ما هم دعا کنید که شفاعتشون کوبه ی در چوبی خونه کاه گلی ما رو هم بزنه !!!!!!!

...

..

.

شهدا! دلم برايتان تنگ شده است، چه شده که ديگر صدايتان را نمي شنوم؟ چرا يا زهرا هايتان به خاموشي گراييده است؟؟ چرا تصوير اخلاص شما خود را به ما نمي نماياند؟؟ چرا ديگر نورانيت نماز شب هايتان، درتاريکي ها گم شده است؟؟ چرا ديگر بوي عمليات نمي آيد؟؟ پس صداي قرآن هايتان کجاست؟ کاش اينجا بوديد و وقت سخن چيني و غيبت ، ما را با صلواتي خاموش مي کرديد. کاش مي بوديد و ما را با صلوات تنبيه مي کرديد. نمي دانم اگر قرار بود تنبيه شويم، مي بايست چندين هزار صلوات براي کارهايمان مي فرستاديم. دلم براي شوخي هايتان تنگ شده است. کاش قبل از بازي هايمان به ما نهيب مي زديد که اول اخلاق. کاش مي بوديد و هر وقت خطايي از ما سر مي زد، به ماتذکر مي داديد. راستي از جشن پتوهايتان چه خبر؟؟ خوشبختانه ما اين راه شما را ادامه داده ايم و هنوز هم ياد اين جشن را در جامعه زنده نگه داشته ايم. يادتان هست که در سنگر رنج خويش را به راحت دوست ترجيح مي داديد؟ اما امروز از اين حرف ها خبري نيست. راحت خويش، رفيق به جهنم!چاي صلواتي! يادش بخير. هرگز يک چاي داغ صلواتي را به اين آب وگل هاي به ظاهر نوشيدني ترجيح نمي دهم. نماز شب که مي خوانديد، ديگر نوبتي اش چه صيغه اي بود. امروز نوبت ها مي روند و مي آيند، بيکار و سرگردان. چه بچه هاي با ادبي بوديد. ادب تا چه حد حتي به هنگام برخورد با دشمن؟؟امروز نيستيد ببينيد چه بي رحمانه موهاي دختران کوچک فلسطيني را به چنگ شقاوت به تاراج مي برند. امروز دعواي ما بر سر ظاهر و باطن دعوايي کهنه شده است اما شما چگونه بوديد؟ ظاهر؟؟؟ بچه بسيجي ظاهر و باطنش يکي است.آه اين کارتان آتش به جانم مي زند. يادتان بخير! عمليات، رود دجله، دستي پر از آب، بنوشيم؟ نه! به ياد ابوالفضل العباس آب بر آب مي ريزيم و شرم از نوشيدن داريم. عکس هاي يادگاريتان هنوز کنج طاقچه نگه داري مي شود و ميزبان غبارهايي است که با هجله و دسته جمعي به مهمانيتان مي آيند... چرا لباس نو پوشيده ايد؟؟ مگر به مهماني رفته ايد؟؟؟ آه نه اينجا جبهه است، هرلحظه اش خدا را بايد حس کني و چه کسي از خدا لايق تر به اين لباس ها... تابلوهاي غرور ممنوع و غيبت ممنوع جبهه، امروز جايشان خالي است تا راهنماي گمشدگان شوند. کاش هنوز هم آداب قبل از خواب را به ما يادآور مي شديد. ما بدون انجام آنها به خوابي عميق فرو رفته ايم.دلم براي خلوتتان تنگ شده است و براي تفکرتان در تنهايي و سکوت شب. اينجا ديگر جايي براي خلوت کردن با معشوق نمانده است. انار خوردن صبح جمعه تان براي دوري از شیطان دیگر اینجا مشتری ندارد. طلوع آفتاب در جبهه طلوع پاکی ها بود، اما اینجا آفتاب اصلاً توانایی طلوع کردن ندارد. آه از مناجات هایتان، آه.... در سجده های طولانی تان چه دعایی را زمزمه می کردید؟؟ روزه های سکوت تان کجاست؟؟؟ چگونه سکوت می کردید که هزاران فریاد بیدار گر در آن نهفته بود...چه بگویم؟؟؟ هنوز هم بگویم؟؟؟ دیگر جای گفتن نیست، دیگر با چه انگیزه ای بگویم؟؟ دیروز گرد امام پروانه وار، امروز سید علی تنها و بی جلودار. دلم به تنگ آمده است. از این همه بی وفایی، از این همه نامردی زمانه. دیگر نا امید شده ام....

...

....

...

 

نه! ...نه...نا امید نشده ام....درست است امروز ترانه های غربی و شرقی نمی گذارد تا صدایتان را بشنویم، درست است امروز یازهرا ها خاموش شده اند، درست است دیگر دل ها طعم اخلاص را نچشیده است...درست است ظلمات نور شما را دربر گرفته است. دیگر بوی عملیات نمی آید؛ دیگر صوت حزین قرآن خود را از ما مخفی می کند، دیگر تابلوهای گناه ممنوع بر زمین افتاده است، درست است که دیگر بازی ها بویی از اخلاق نبرده اند، ....اما...اما هنوز هم هستند جوانانی که عاشقانه ایستاده اند و محکم واین جمله را آویزه گوششان کرده اند: اگر چه جنگ پایان یافته، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت... هنوز هستند جوانانی که به عوض انار صبح جمعه شان، خون دل می خورند که چرا مهدی فاطمه رخ ننموده است. شهدا با شما هستم! این جوانان اینجا برای چه چیزی گرد آمده اند؟؟؟ آنها یک باور دارند و به آن ایمان دارند و آن این است که راه شهادت هنوز هم باز است. اینها کسانی هستند که در سجده های طولانی شان اللهم عجل لولیک الفرج را زمزمه می کنند و اشک می ریزند. اینها کسانی هستند که اصلاً برای شهادت ساخته شده اند. اینها کسانی اند که این جمله شهید غلامحسین رضایی را آویزه گوششان کرده اند که می گفت: زندگی ام با شهادت خاتمه می یابد. خمینی رفت، فرزندش علی هست، خدارا شکر، برامت ولی هست. این ها همه فدایی سید علی هستند از پیروزی قدس تا فتح مکه. امروز این جوانان چای را نخورده، صلوات می فرستند. کف برآب زدن که سهل است اینها حاضرند به تاسی از مولایشان سیدالشهدا، تکه تکه شوند و حتی فضایی از این خاک را اشغال نکنند. کلاه تان را قاضی کنید شهدا! کار شما سخت تر بود یا کار این ها؟؟ اگرشما دشمن را می دیدید، امروز دشمن شبیخون زده است. اگر شما درسنگر دین به دفاع پرداخته اید، امروز اینان در سنگر علم از اسلام دفاع می کنند. آن روز ها که اینترنت و ماهاوره و...نبود، اما امروز این ها براستی پیروز ترین هستند که از همه این آزمایش ها سربلند بیرون آمده اند. درست است که دیگر گوشه ای برای خلوت با معشوق پیدا نمی شود، اما اینها هرگاه دلشان می گیرد، هوای این پادگان را می کنند و در شب هایش خود را تسلی می دهند...آری، اینان همان باقیمانده نسل پاگ انقلابند، همان یارانی که منتظر مهدی اند و مهدی نیز انتظارشان را می کشد...التماس دعا...یازهرا...

 

نوشته شده توسط کاراته کا | لينک ثابت | موضوع: